Teddy Bear

در کوچه پس کوچه های دلم


 

این مطلب رو بیشتر از ۱۰ بار فرستادم اما هر دفعه قاطی شد از این به بعد تو این وبلاگ می نویسم :

daftaresabze7.blogfa.com

پرشین بلاگ دیگه واقعا مسخره شده!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱/٢٧ -

 

- آن بهار که دستت به زنگ نمی رسید را به یاد بیاور و فراموش مکن زمانی میرسد که هر چه زنگ می زنی هیچ کس در خانه نیست تا در را به رویت باز کند
این فاصله را زندگی کن!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٢/٢۳ -

هفت ترانه!

مهشاد عزیز من رو به بازی هفت ترانه دعوت کرده، ممنون مهشاد جان

اول از ترانه هایی که رو اعصاب هستن شروع می کنم :تعداد این ترانه ها اصلا کم نیستن اکثر ترانه های RAP رو نمی پسندم و واقعا رو اعصابم هستن. ولی دقت کردین؟ خیلی از ترانه های آبکی و تهوع آور وقتی تو ماشین بهشون گوش میدی زیادم اذیتت نمی کنن و حتی امکان داره در اون لحظه ازشون لذت هم ببری اما RAP تحت هیچ شرایطی نه!
خب حالا رسیدیم به قسمت دوست داشتنی بازی :

ببخشید دارم قانون بازی رو نقض می کنم من هر چی سعی کردم تعداد ترانه های دوست داشتنیم از 7 تا بیشتر شد:

      ۱ )      ای مه من، ای بت چین، ای صنم... استاد شجریان

2)      شب، سکوت، کویر... استاد شجریان

3)      نبسته ام به کس دل، نبسته کس به من دل ... شجریان کوچک

4)      رسوای دل : دیدی که رسوا شد دلم... غرق تمنا شد دلم.... مرضیه دوست داشتنی

5)      سنگ خارا : جای آن دارد که چندی همره صحرا بگیرم... سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم ... بازهم مرضیه دوست داشتنی

6)      مادر... با صدای دلنشین خواننده مورد علاقه ام ناهید(این ناهید جدیده نیست، لطفا اشتباه نگیرید!)

7)      شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم... هایده، هایده خوش صدا

8)      گل سنگم... باز هم هایده خوش صدا، این ترانه رو بیشتر به این دلیل دوست دارم که همیشه با شنیدنش یاد مامانم می افتم آخه مامان خیلی این ترانه رو دوست داره

9)      کلیه ترانه های جواد یساری ( می خواین باور کنین می خواین نکنین!)

به تمام این ترانه ها اضافه کنید بعضی ترانه های محلی مازنی را که من رو یاد دوران شیرین دبیرستان و راهنمایی و اردوهای خاطره انگیزش می اندازن!

و اضافه کنید ترانه BASE‌‌‌ رو که من رو یاد یکی از خاطره انگیزترین و یکی از آموزنده ترین اردوهای عمرم می اندازه!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٢/۱٦ -

سفر نامه غیر منتظره اصفهان

فوق العاده بود، همه چی!
انقدر بهم خوش گذشت که با اینکه دلم واسه خونه، اتاقم،مامان، فاطمه، بابا و بقیه تنگیده بود دوست داشتم چند روز بیش تر بمونم، چهار روز که هر روزش از روز قبل بهم بیشتر خوش گذشت.

هفتمین بارم بود که به اصفهان می رفتم اما باز هم برام تازگی داشت. شبا دیر می خوابیدیم و صبحا زود بیدار می شدیم، مسئولیت بیدار کردن دخترا هم با من بود تقریبا، به کمک ترانه خاطره انگیز base. صبح که بیدار می شدم عمدا بلند حرف می زدم، آواز می خوندم و می ذاشتم این ترانه بخونه تا اونایی که هنوز خواب بودن بیدار شن.

خیلی چیزا تو همین چند روز یاد گرفتم و خیلی چیزها رو به خودم ثابت کردم!

بهترین خاطره ای که از این اردو دارم مربوط میشه به آخرین روز تو ماشین وقتی که یکی از بچه ها یه کتاب داد بهم تا بخونمش و من با اینکه بچه ها مشغول بزن و برقص بودن و وظیفه خودم رو همراهی با جمع می دونستم یه فرصت 20 دقیقه ای به خودم دادم و شروع کردم به خوندن یکی از داستانهای کتاب و حس اون داستان انقققققققدددددددددررررررر به حسی که در اون لحظه داشتم نزدیک بود که بعد از خوندنش احساس کردم 24 ساعت خوابیدم و بعدش دیگه ذهنم آزاد آزاد شده بود و دوباره رفتم تو جمع بچه ها.

اسم کتاب "غیر منتظره" و اثر "کریستین بوبن" که  پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش.

یه چیز دیگه هم در این سفر- که تبدیل به یه سفر غیر منتظره شد - برام لذت بخش بود جاده بود هم جاده های کویری و بیشتر جاده هراز. اولین بار بود که بعد از اون تصادف وحشتناک از جاده هراز رد می شدم، به شدت به این جاده علاقه مند شدم وقتی تو این جاده ام یادم نمی ره که خیلی چیزا تو این دنیا ارزشمنده و ضمنا همین دنیا ارزش خیلی از چیزا رو نداره و یک آن می تونی تبدیل به یه خاطره خوب یا بد شی!

اردوی فوق العاده ای بود‌ انقدر فوق العاده که نمی تونم وصفش کنم و حالا با یه روحیه ورق خورده و تر و تازه شده می خوام ترم جدید رو شروع کنم، پس سلام ای دانشگاه چندش!!

اینم یه عکس از خودم تو دل پل خواجو شایدم سی و سه پل:

خواستم یه عکس دسته جمعی هم بذارم گفتم شاید بعضی از بچه ها دوست نداشته باشن عکسشونو بذارم!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٢/٩ -

فرزند یکساله من تولدت مبارک!!

دقیقا اونروز رو به یاد دارم، 13 آبان سال 1375، کلاس سوم ابتدایی بودم و مامان برای روز دانش آموز برام یه دفتر خاطرات خرید و من همون روز اولین حرفهام رو با صفحه سفید کاغذ زدم و این صفحه سفید کاغذ شد یکی از بهترینهام، که هر چی می گفتم گوش می کرد و گوش می کرد. کم کم این صفحه ها زیاد و زیاد تر شدن و نوشتن برای من تبدیل شد به یه عادت قشنگ، یه حس دوست داشتنی و یه کار لذت بخش.دفتر اول تا آخرین برگش سیاه شد و با من حرف زد و باهاش حرف زدم و خندیدم و گریه کردم! و بعد دفتر دوم... تا امروز که 6 تا از این دفتر ها دارم و امروز تولد ششمین دفترمه! 

حسی که به نوشتن دارم رو هوشنگ مرادی کرمانی در کتاب " شما که غریبه نیستید" خیلی بهتر بیان کرده :

وقتی می نویسم سبک می شوم، صفحه سفید کاغذ بهترین کسی است که حرفهایم را گوش می کرد و می کند. صفحه سفید کاغذ مسخره ام نمی کند. چیزهایی که می گویم ته دلش نگه می دارد. چیزی را به رخم نمی کشد. آزارم نمی دهد. دلسوزی بیجا نمی کند. خجالتم نمی دهد. نیش نمی زند. پدر، مادر، خواهر و برادر و همه کسم است. مرا به گذشته می برد، به آینده می برد، به خیالهام می برد. به رنج ها و شادی هایم. بغض می کند، لبخند می زند. قاه قاه می خندد...

نوشتن بهم یه آرامشی می ده که فقط نوشتن می تونه اونطور ارضام کنه، یواشکی زیاد می نویسم و تو زندگیم یواشکی زیاد دارم اما خب این فرزند یکساله من که الآن جلو روی شماست زیاد یواشکی نیست. این فرزند یکساله باعث شده که بتونم تا حدودی خودم رو تو آینه دیگران ببینم و خیلی وقتها ازشون درس بگیرم، پیش اومده رو خیلی از کامنتها فکر کنم تا به یه نتیجه ای برسم. تعداد کمی از کامنتها واقعا رو تفکراتم تاثیر گذاشتن.همیشه تو ذهنم بوده که روز تولد وبلاگم از دو تا دوست وبلاگی یادی بکنم، شمینللی و هستی عزیز، خیلی وقتها از خوندن کامنتهاشون به فکر فرو رفتم، احساسشون رو نزدیک به خودم دیدم و بعضی وقتها تصمیم گرفتم و راهم رو عوض کردم!از خوندن پستهای هستی و مهشاد هم همیشه لذت بردم!

کلام آخر اینکه ای کاغذ اینترنتی به شدت دوستت دارم!! 

 پ . ن 1 : نمره هام اعلام شد و این ترم هم ترم خوبی بود(خداییش اگه ترم خوبی نمی شد که ترک تحصیل می کردم) الآن دارم دوران بسیار شیرین تعطیلی بین دو ترم و دوری از فضای خفقان آور دانشگاه رو سپری می کنم، زندگیم شده بخور بخواب و کتاب خونی و فیلم بینی و غروب به غروب یه چرخی توی شهر زدن و به خاله و دایی سر زدن. الان با تمام وجودم یه حس قشنگی دارم، آرامششششششششششششش!

پ . ن 2 : اخیرا تو وب گردی هام یه وبلاگ پیدا کردم که اسم نویسندش اسم و فامیل خودم بودم اما یادم نمیاد تا حالا تو اون وبلاگ نوشته باشم جالب اینکه آدرس وبلاگ هم شماره شناسنامم بود!!!! خداییش اینقدر مشهور بودم و نمی دونستم، خندم می گیره چه قدر ملت بیکاری دور و برمون هستن!!!!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٢/۳ -

دوستی!

- دوستی ها اگه تو عرض زندگی اتفاق بیفته دیگه طولش مهم نیست؛ درست مثل خود زندگی!

پ .ن ۱ : به نظرت چند تا از این دوستی ها تو زندگیت داشتی؟

پ. ن ۲ : امتحانات هم تموم شد اما نمره ها هنوز درست و حسابی اعلام نشده خدا به جوونیم رحم کنه

پ . ن ۳ : اگه بعد از یه نظر خواهی از یه دوست(به ظاهر نزدیک)بفهمی که چه قدر تو رو متفاوت با اون چیزی که هستی شناخته چی کار می کنی؟!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱۱/٢٢ -

 

-        -  خیلی وقت بود حسش نکرده بودم، تنهایی خیلی وقت بود که تنهام گذاشته بود...!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱۱/۱۳ -

و من ساده تر از هميشه...!

     مشو در پیچ و تاب رنج و غم گم               به هر حالت تبسم کن تبسم!

 

- این شعرو بزرگ نوشتم و چسبوندم بالای تختم هر روز صبح وقت بیدار شدن و شبا وقت خواب یه نگاهی بش میندازم تا یادم نره به خودم چه قولی دادم!قولی که چند وقتیه دارم خوب عملیش می کنم مثل پارسال و چند سال پیش...

این به هم خوردن امتحانا باعث شده بعد مدتها با جلال آل احمد یه خلوتی بکنم داستانهایی که عین خود زندگیه بدون هیچ امیدواری الکی ای تو رو با شخصیت اول داستان همراه می کنه و تو آروم آروم گاهی وقتا باهاش اشک می ریزی.... در آینده یه آپ راجع به این داستانهای جدیدی که خوندم خواهم کرد!

پ . ن۱: مدتیه که دارم بیرحمانه صادق با خودم رفتار می کنم(مصداق یکی از آیه های قرآن) و سعی می کنم قبل اینکه از کسی ناراحت شم دلیل رفتارشو تو خودم جستجو کنم و بهش حق بدم اما نه یه حق الکی!

پ . ن۲: از اینکه انقدر قدرت داشته باشم که تو بدترین وضعیت روحی شاد باشم و از اون مهمتر باعث شادی جمع خیلیییییییی خوشم میاد تازه دارم می شم یه چی تو مایه های دوران خوش دبیرستان که ...! به شدت از این بابت به خودم افتخار می کنم به نظرم یه توانایی ایه که نصیب هر کسی نمیشه و من ساده تر از همیشه فقط بلدم بگم خدایا شکرت...!

پ . ن ۳: یه شعر از مشیری دوست داشتنی که یه دفعه حسش اومد که تو این پست بذارمش :

پوزش

گفته بود پيش از اين‌ها: دوستي ماند به گل

دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است

در ضمير يكدگر

باغ گل روياندن است

 

گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست

باغبانش، رنج تا گل بردمد

گفته بودم گر به بار آيد درست

زندگي را چون بهشت

تازه، عطرافشان و گل‌باران كند

 

گفته بودم، ليك، با من كس نگفت

خاك را از ياد بردي خاك را

لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ

بذرهاي آرزويي پاك را

 

آب و خورشيد و نسيم و مهر را

زانچه مي‌بايست افزون داشتم

شوربختي بين كه با آن شوق و رنج

« در زمين شوره سنبل» كاشتم

- گل؟

چه جاي گل، گياهي برنخاست

در پي صد بار بذرافشاني‌ام

باغ من، اينك بيابان است و بس

وندر آن من مانده با حيراني‌ام

 

پوزشم را مي‌پذيري،

                     بي‌گمان

عشق با اين اشك‌ها، بيگانه نيست

دوستي بذري‌ست، اما هر دلي

درخور پروردن اين دانه نيست.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱۱/۳ -

عشق بازی من و خدا

ـ سرمایه هر دلی حرفهاییست که برای نگفتن دارد و من چه ثروتمندم!! 

پ.ن : لذت فوق العاده ایه که صبح بیدار شی و پنجره اتاقتو باز کنی و ببینی بعد از ۱۰ سال همه جا سفیده، سفیییییییید! مثل تصوری که از بچگی از  بهشت دارم...
یاد این جمله افتادم جایی بین هیچ کجا و خدا و برف بازی برای من  یعنی عشق بازی من و خدا!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٠/۱۸ -

دوراهی

امروز صبح تو مسير دانشگاه زيرش گرفتم، ديگه خستم كرده بود!
مدتي بود كه با من و با مرور زمان داشت رشد مي كرد و هر روز و هر روز فضاي بيشتري از ذهنمو اشغال مي كرد!
اسمشو مي ذارم بدبيني، شايدم يه واقع بيني كه من دوستش نداشتم!

 

 

پي نوشت:

فكر مي كنم يه چيزي كه خيلي خوب از مامانم ياد گرفتم سادگيه، هميشه جاي قلبم تو كف دستم بوده(اينو دوستام هميشه بهم مي گن)، مي خواست قلبمو از رو دستم برداره اما من زيرش كردم تا ديگه دستش به قلبم نرسه!

قبل از اينكه آپ كنم آپمو واسه يكي از دوستام خوندم و گفت كه با حرفم موافق نيست، گفت كه به هر كسي بايد به اندازه ظرفيتش غذا داد، نامردي يكي از اطرافيانو (كه بعضي اوقات به كارش فكر مي كردم ولي خب بازم در شرايط مشابه حاضر بودم براش تا از دستم بر مياد انجام بدم) به يادم آورد

 ولي نه گفتن برام سخته يعني يه جورايي عذاب وجدان مي گيرم! اين چند هفته كه مي خواستم نه گفتن رو تجربه كنم بهم خيلي سخت گذشت!

آخه وقتي برا يكي كه حتي ارزش كارمم نمي دونه هر كاري از دستم بر مياد انجام ميدم يه آرامشي به دست ميارم كه با هيچ چيز قابل مقايسه نيست ولي شايد نه گفتن با سياست هم يه آرامش داشته باشه كه من هنوز تجربش نكردم!

يه جورايي يه چي تو مايه هاي اين جمله كه يكي از ديالوگهاي سريال سرزمين سبزه تو ذهنمه : اگه كار دلتو به حساب آوردي، ‌رو مرامت كم لطف كردي!
نمي دونم شايد اين جمله معني كلي اي نداشته باشه و شايد تو شرايط مختلف اين مرام تعريفهاي مختلفي هم به خودش بگيره!
هنوزم نمي دونم كار درست همون روش قبليه يا روش اين چند هفته!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱٠/۱ -

قانون دلم!

آدما هر چه قدر هم كه تو ذهنم بيان پايين تو قلبم جاشون محفوظه، مي تونن برن بالا اما كم پيش مي آد كه پايين بيان!

پ . ن : سرماي شديدي خوردم با دو تا آمپول!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٩/٢٧ -

يه تلنگر، يه گوشزد!

اما با اين همه، تقصير من بود كه با اين همه ...

   با اين همه اميد قبولي در امتحان ساده تو رد شدم!

اصلا نه تو، نه من!

           تقصير هيچ كس نيست

 

                              از خوبي تو بود كه من بد شدم!

 

                                

سه شنبه 13/آذر/ 1386 ساعت 12.45 جاده هراز

فقط مي خوام بگم كه يه تلنگر بود، يه گوشزد...

مدتي بود كه رابطم باهاش يه طور ديگه اي شده بود، ديگه مثل سابق باهاش حال نمي كردم، ديگه وقتي دلم مي گرفت به يادش نمي افتادم، ديگه سعي مي كردم تكيه كلامم كه هميشه "خدايا شكرت" بود رو كمتر بگم!
پر از سوال شده بودم، پر از چرا...

باهاش زياد حرف نمي زدم مگه اينكه مي خواستم محكومش كنم و بهش بگم چرا؟ چرا؟ چرا؟... چراهايي كه بي جواب مي موندن و روند زندگي همون چيز سابق بود و هر روز هم به نظرم بدتر مي شد...يعني، يعني حالا كه فكر مي كنم خودم تو نظرم بدترش مي كردم و اين فكرو تو ذهنم جاي واقعيت فرو مي كردم...

باهاش قهر كرده بودم، دلم يه تفريح حسابي مي خواست، خسته شده بودم، ذهنم خسته بود و هر وقت اينجوري مي شم يه چند روزي ميرم تهران پيش دخترخاله هاي عزيز و دوست داشتنيم يه هوايي ميخورم، يه دنيا برنامه داشتيم، يه دنيا حرف، قرار بود مثل هميشه يه دنيا تفريح كنيم! اما...

سه شنبه 13/آذر/ 1386 ساعت 12.45 جاده هراز، من تلنگر خوردم و يه فرصت ديگه به دست آوردم و الآن مي خوام به خداي خودم بگم كه "از خوبي تو بود كه من بد شدم..."

 

پ.ن  1: خيلي دوست داشتم شعر بالا از من بود اما خب از قيصر امين پوره

پ.ن  2: دروازه خونمون اين چند روزه بسته نمي شه تقريبا تمام فاميلاي دور و نزديكمو در طي اين چند روز ديدم،‌البته با كمپوت آناناس هم دلي از عزا در آوردم

پ.ن 3: مامان و خواهرم اين چند روز كلي كارامو واسم انجام مي دادن، هر كدومشون يه مسئوليتي داشتن، از همين جا ازشون تشكر مي كنم با دو تا بوس آبدار  

پ . ن 4: بين اين همه احوال پرسيها فقط منتظر بودم ببينم آيا كسي غير از گفتن اين كه الهي من بميرم و خدا رحم كرد دخترم و يه قربوني بكنين و ... يه اشاره اي هم به اين مي كنه كه اينا همش يه فرصته و خدا داره بهم مي گه كه هنوزم دوست داره! فقط يه نفر، كه البته انتظارش هم مي رفت و به نظرم بهترين و دلچسب ترين احوالپرسي رو ازم كرد، صائب خان ملكي!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٩/۱۸ -

اطلاعيه سازمان حمايت از لغات!

حيفه لغت دوست داشتن كه بخواي براي هم چنين حسي حرومش كني، بيايم به كلمه ها كمتر ظلم كنيم!

پ . ن : بعضي از احساسات فقط اسم دوست داشتن رو يدك مي كشن و در واقع يك نوچه پروري هستند، مثل حسي كه به يه دستمال داري و بعد از يه مدت كه كاربريش برات تموم شد مي اندازيش دور و بسم الله يكي ديگه! يا ميذاريش كنار براي موقعيت ديگه اي كه به كارت بياد!

حيفه! به خدا حيفه!

وقتي به يكي مي گيم دوست دارم يه لحظه مكث كنيم وبه اين فكر كنيم معني اون دوست دارم واقعا دوست دارم هست يا نه دوستم دارم!
لغتها رو حروم نكنيم!

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٩/۱٢ -

...

 

چند روزيه كه تو مسير دانشگاه بقاياي لاشه يه سگ تو جادست كه هميشه حواسم هست كه از روش رد نشم برام هميشه سوال بوده كه اين راننده ها حواسشون كجاست كه تو شب وقتي چراغاي ماشيناشونم روشنه مي زنن به اين حيووناي بيچاره!
يه بار كه تو جاده لاشه يه سگو ديديم از بابا سوالمو پرسيدم و گفت كه اتفاقا دليل تصادف همون چراغ روشن تو شبه آخه اين سگا وقتي تو تاريكي يه نور مثل نور چراغ ماشين مي بينن مي پرن جلو ماشين و همين باعث تصادفشون ميشه!
اين قضيه فكرمو برد به سمت ما آدما و اين دنيا

 به نظرت چند بار تو عمرت تو شدي اون سگه پياده تو شب و دنيا شده اون ماشين با چراغ روشن؟

پ.ن : هرچی فکر کردم نتونستم تیتر مناسبی واسه این پست پیدا کنم!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٩/٦ -

من و اين چند روز!

چند روزيه كه چندتا چيز با هم ديگه دارن تو ذهنم بالا و پايين مي شن :

1) چند وقتيه كه دارم به كلمه اعتقاد فكرمي كنم، به چيزي كه زياد داره دوروبرمون اتفاق مي افته، ‌اينكه به يك چيز اعتقاد ( به قول خودت اعتقاد زيادي) داشته باشي و اطرافيانتو بدون در نظر گرفتن دلايلشون(آخه به هيچ قيمتي حاضر نيستي اعتقاداتت رو زير پا بگذاري) صرفا به خاطر اينكه خلاف اعتقاداتت عمل مي كنن زير سوال ببري و چند وقت بعد از همون اطرافيان فراتر هم بري!

اصلا حرفم راجع به يه شخص و يه قضاوت نيست آخه بعد از انجام این کار ممکنه ما متوجه شیم که نیاز نبود انقدر صلابت به خرج بدیم و شاید نیاز بود یه جایی واسه تجربه می ذاشتیم!

حرفم سر اينه كه محكم بودن ما آدما راجع به يك قضيه بهتره با در نظر گرفتن همه جوانب باشه و سعي كنيم ستونهاي اعتقادمون چيزي غير از آب باشه...

فقط خواستم راجع به این اتفاقی که دور و برم می افته حرفی زده باشم اصلا دوست ندارم از متنم طوری برداشت شه که انگار دارم قضاوت می کنم و یا کسی اینو به خودش بگیره!

2) اين روزا دارم به اين فكر مي كنم كه بزرگترين ظلم و ستم تو يه رابطه، بي اعتماديه! و اون آدم بي اعتماد يه ظالم به ظاهر مهربونه! ( به نظرم اين ظلم زماني بيشتره كه تو تمام سعيت در ايجاد اعتماد باشه و طرفت هم اصراري در ديدن اين سعي نداشته باشه ( دوستان محترم بايد بگم تو اين مورد اصلا به سمت قضاوت گري نرفتم بلكه به دلايل زيادي از حرفم مطمئنم!) يا شايد ميل به كم شدن اين رابطه داشته باشه و تو اينو نفهمي!)

چقدر خوبه که وقتی من تلاش می کنم طرف مقابلم هم یه تکونی به خودش بده!

احساس مي كنم اين قسمت نياز به توضيحات تكميلي داره...

3)اين روزا خيلي خيلي خيلي بيشتر از هميشه از حرف زدن با مامانم لذت مي برم و وقتي حرف مي زنه نگاش می کنم و با دقت گوش مي كنم و از ته قلبم آرزو مي كنم كه اي كاش هيچ وقت روزي نياد كه دلم براي اين روزا تنگ شه....

4)آلبوم جديد معين : تقريبا همه ترانه ها زيبا شروع مي شن و بعدش تا وسط ترانه يه سير نزولي طي مي شه و پيش خودت مي گي حيفه اون شروع قشنگ.
 از معين بيشتر انتظار داشتم!

پ.ن : این روزا دارم می گذرم راهم هموار نیست ولی دارم هموارش می کنم به امید بهتر شدن...

بعد از ارسال :پ.ن مهم : (مرتبط با ۲) دوست نداشتم به خاطر این حرفا اطرافیانم به شک بیفتن چون اصصصصصصصصصلا خودم رو در حدی نمی دونم که بخوام با حرف هام این طوری فکرشون رو مشغول کنم.من فقط خواستم یه درد دل ساده کرده باشم و راجع به یه مشغولیت فکری حرفی زده باشم احتمالا اونایی که منو می شناسن می دونن زیاد و زیاد و زیاد فکر می کنم (به چیزایی که تجربشون کردم و یا تجربشون نکردم) همین!

پس از همین جا می گم که یه معذرت خواهی بزرگ به اونایی که باعث مشغولیت فکرشون شدم بدهکارم اصلا فکر نمی کردم از متنم همچین برداشتی شه!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٩/۱ -

سه نقطه!

ـ اگه می دونستی...

پ . ن : بعضی وقتا سه نقطه ها به اندازه تمام دلتنگیهات حرف دارن مثل الآن من!
تو این ساعت تو این دقیقه و تو همین لحظه!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۸/٢٩ -

من می دونم چه مرگمه!

بده، خيلي بده، زجرآوره، اعصاب خورد كنه،‌ شكنندست ...

مي دوني چي؟ اينكه بدوني چه مرگته ولي راه حلي پيش روت نباشه، يعني از دستت كاري برنياد... بعضي اوقات بهترين دارو بي خياليه، بي خياليييييييييييي دلم بي خيالي مي خواد، بي قيدي محضضضضضضضض!

پ.ن : اين خودموني ترين درد و دلي بود كه تا حالا با اين محيط داشتم...!!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۸/٢۳ -

Call Recorder

خوب اين يه برنامه مفيد براي گوشيهاي موبايله كه باهاش مي تونيد مچ خيلي از افرادو بگيريد!
راستش يه مدتي خيلي تو خط برنامه موبايل بودم و كلي تو سايتهاي مختلف مي گشتم و برنامه هاي جور و واجور مي ريختم تو گوشيم تا اينكه يه روزم اين برنامه ضبط صدا اومد تو گوشيم.

اولش به قابليتهاي زياد اين برنامه پي نبرده بودم تا اينكه يه روز يكي از پسراي كلاسمون با يكي از دخترا كار داشت و گويا دختره جواب نمي داد، پسره  هم زنگيد به من و گفت كه برم پيش طرف و 5 دقيقه ديگه دوباره مي زنگه به من تا دختره از گوشي من جوابشو بده

اينجا لازمه يه پرانتز وا كنم كه من برنامه رو به حالتي در آوردم كه اگه يكي بزنگه مي پرسه do you want  to record? و در صورتي كه yes يا no  رو نزنيد نمي تونين با طرف حرف بزنين .

خلاصههههههههههه، پسره زنگيد و دختره هم حواسش به سوال نبود و براي اينكه طرف محترم پشت خط معطل نشه سريعا yes  رو انتخاب كرد ...

رفتم خونه مي خواستم از گوشيم چندتا آهنگ گوش بدم كه ديدم بععععععععععللللللللللهههههههههه صداي اين دوتا ضبط شده و بقيش فكر كنم قابل حدسه...

خلاصه ديدم يه زوج ديگه هم به بچه هاي ورودي ما اضافه شدندددد و تازه فهميدم نههههههههه اين برنامه كاربرديه كللللللللييييييييي!

اين برنامه هم چنان داشت به فعاليتش ادامه ميداد تا اينكه يه روز كه با بچه ها رفته بوديم بيرون حرف از اين برنامه و كاربرداش شد كه يهو گوشي من فلك زده صداش در اومد و چون شماره نيفتاده بود و حدس مي زدم كه طرف بايد مزاحم باشه گفتم خببببببببب ببينيد من الآن صداي طرفو ضبط مي كنم و يه كم باهاش حرف مي زنم تا كاربرد اين برنامه رو بدونيد ( هرچند كه صدا اصلا مفهوم نبود ) البته بعدش هم مجبور شدم واسه اينكه از شر طرف خلاص شم هم اون روز و هم فرداش گوشيو چند ساعتي خاموش كنم...

خلاصهههههههه اومدم خونه و تازه متوجه گندي كه زدم شدم و فهميدم اين برنامه اگه در جهت درست به كار نره مي تونه ضررم داشته باشه و خسارات جبران ناپذيري رو به بار بياره... 

پ . ن مخصوص دوستاني كه اون روز در جمع حضور داشتند :

دوستان عزيز به جون خودم من اهل اين كارا نيستم فقط خواستم اون روز كاربرد برنامه رو نشون بدم كه يه لحظه جو رو در نظر نگرفتم و ...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۸/۱٥ -

نگرانی های يک ذهن!

فائقه :

درس خوندن عقبم انداخت خيلي از چيزايي رو كه بايد تو نوجووني تجربه مي كردم الآن و تو جووني دارم تجربه مي كنم!!
مهديه :

بله، اما حالا بايد سعي كني اين بي تجربگيها رو به بهترين نحو تجربه كني...

پ . ن : مهديه اسم شناسنامه اي منه!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۸/۱۱ -

نخ هميشه يه رنگ!

چند روز پيش داشتم به اين مانتو بيچاره دانشگاه يه احترامي مي ذاشتم و بعد مدتها اتوش مي كردم كه يهو ياد اين افتادم كه يه بار كه مي خواستم يكي از مانتوهاي سبزمو تبديل به مشكي كنم آقاي محترم اتوشويي گفت كه رنگ نخاش عوض نميشه و همينم شد!

اينو گفتم كه بگم

همیشه دوس دارم مثل نخ لباس باشم که اگه خواستن رنگم کنن پسشون بزنم...

 یه پی نوشت نه چندان بی ربط :

 پدر تو پي نوشت يكي از پستاش يه حرف قشنگي زد و گفت كه نيازي به كامنت از سر وظيفه نداره حالا من اين حرفو يه كم تغيير ميدم و ميگم نيازي به دوستي از سر وظيفه اجباري ندارم، يادم نمياد تو عمرم چيزيو از كسي گدايي كرده باشم مخصوصا محبتو...

تا حالا هروقت يكي درست تو دوستي برخورد نمي كرد باهاش مهربون تر و بهتر مي شدم تا شرمنده بشه و بهش بفهمونم كه كوتاهي كرده ( البته در صورت ارزشمند بودن اون دوستي برام كه معمولا دوستيها برام به شدت ارزشمندن.... ) اما ايندفعه جواب نگرفتم! طرف بدجوري خودشو به ندونم زده، مي خوام واسه اولين بار تو زندگيم با يكي مثل خودش رفتار كنم...

الآن كه دارم تايپ مي كنم دستام داره مي لرزه و اشك نمي ذاره دكمه هاي كيبوردو درست تشخيص بدم...

 تعجب ميكنم، هيچ وقت اينجوري نبودم! نميدونم چرا انقدر از نظر احساسات ضعيف شدم شايدم چون حساب بزرگيو روش وا كرده بودم و الآن باید كم كم ببندمش...

شنبه يه امتحان مهم دارم عقبم هستم ولي انقدر فكرم درگير بود كه اومدم اينجا بنويسم تا آروم شم...

ضربه بدي خوردم، مي خوام يه تغيير رفتار كوچيك بدم،  برام دعا كنين...

آزاده مهربونم جايي بهتر از اينجا واسه تشكر كردن ازت پيدا نكردم، شايد حرف زدن باهات تفكراتمو عوض نكرد ولي تو روحیم بي تاثير نبود... ( البته ايندفعه اگه حرفي زده نشه خيلي بهتره...)

بهترينا رو برات مي خوام براي هميشه...

چه قدررررر گريه كردن تو بهتر شدن حالت تاثير داره...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۸/٧ -

برای تو می نويسم...

براي تو مي نويسم، براي تويي كه ميدونم خيلي بيشتر از حقم برام گذاشتي و خيلي بيشتر از چيزي كه هستم برام ارزش قائلي.

براي تو مي نويسم كه نمونه بارز ايثاري و فداكاري، براي تويي كه هميشه خواستم اخلاقاي قشنگتو به ارث ببرم اما تو كجا و من كجا.

براي تويي كه تشنه سياست و اقتدارتم و براي تويي كه مهربون تريني.

براي تويي كه هر كدوم از دوستام كه از نزديك ديدنت به مهربونيت ايمان آوردن و وقتي اين مهربونيو برام بيان كردن چه قدر به خودم مي باليدم...

براي تويي كه وقتي امشب ديدي حالم خوب نيست دوباره مهربون شدي و اومدي نشستي پيشم و خواستي كه برات بگم، بگم تا آروم شم...

براي تويي كه حس كردي بايد بياي و ازم بپرسي و بگي كه اگه بهت نگم چمه باهام حرف نمي زني، هرچند كه من كله شق و لج باز بهت نگفتم چمه!
براي تو مي نويسم، تويي كه امشب به بهانه اينكه شام حاضره اومدي رو بالكون تا بفهمي قضيه چيه آخه خوب ميدوني كه وقتي دلم گرفتست و فكرم پراكنده ميرم رو بالكون تا آروم شم...

برات مي نويسم كه دوست دارم و فكر نبودنت تا مغز استخونمو مور مور مي كنه...

الآن كه دارم برات مي نويسم بغض داره خفم مي كنه اما نمي تونم گريه كنم چون امكان داره بياي تو اتاقمو اشكامو ببينيو دوباره ناراحت شي و بخواي كه بگم قضيه چيه...

فقط مي خوام بگم حس مي كنم در حدي كه برام زحمت كشيدي برات دختر خوبي نبودم، كاش اينجا رو مي خوندي...

خدا مادر خوبي بهم داده و اين مادر امشب دوباره خوبيشو ثابت كرده...

 

پ . ن : تو يه برهه اي از زمان، شايد فقط براي دو سه ماه سر يك موضوع نه چندان مهم نسبت بهشون موضع گرفتم و الآن مي فهمم كه چه اشتباهي كردم اگه اون وقت حرفي مي زدن فقط از روي نگراني بوده و نگراني، من اون لحظه فقط به اين فكر مي كردم كه بهم خوش بگذره و به فكر نگراني اون دو تا بهترين نبودم اما الآن مي فهمم كه برام شادي همه و شادي جمع مهمه نه صرفا شادي خودم و نگراني اونا. به اين فكر مي كنم كه اصلا نيازي در به وجود اومدن تنش نبود...

اونا دارن به خودشون سختي ميدن تا من راحت باشم ( اينو اين اواخر بيشتر بهم ثابت كردن...)

خدايا شكرت...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۸/٢ -

شوخي يا جدي!

سريال اغما با تمام بيخود بودنش يه صحنه داشت كه من ازش خوشم اومد يه صحنه كه الياس به پژوهان ميگه من هميشه جديم حتي وقتي كه شوخي مي كنم...

منم بيشتر اوقات اينجوريم البته نه هميشه بعضي اوقات واقعا دارم شوخي مي كنم اما بعضي وقتام نه!
اگه طرفم يه كم، نه يه خورده از يه كم بيشتر
، تيز باشه مي فهمه چه زماني دارم شوخي مي كنم چه زماني شوخيم جديه، به نفع خودشه كه بفهمه!

امروز صبح خوب خوب بودم البته بماند كه ديشب چه قدررررررر ناراحت بودم، داشتم مي گفتم اما از بعدازظهر به يه دلايلي دوباره فكر ديشب اومد سراغم، ديگه خسته شدم از اينكه يكي ناراحتم كنه و من نه تنها ناراحتيمو به زبون نيارم كه حتي تغييري هم تو رفتارم ندم نمي خوام مثل هميشه بسپرمش به زمان و ناراحتي اي رو كه مي دونم حق اين ناراحتيو دارم پيش خودم حلش كنم و بعد يكي دو هفته طوري بشم كه انگار هيچ اتفاقي نيفتاده و اون آدم هم تو ذهنم همون ارزشو داشته باشه...نمي تونمممممممم اين اخلاقمو عوض كنم و دارم اذيت مي شم!


همه ماها دوستامون برامون يه طبقه بندي دارن و با يكي صميمي تريم و يكي هم نه اما من هيچ وقت اجازه ندادم اين طبقه بندي رو رفتارم با اطرافيان تاثير بذاره و وقتي با يكي هستم يه دوست ديگم كه بغلمه يادم بره صرفا به اين خاطر كه از نظر صميميت طبقه بندي پايين تري داره...(البته این یه مثال بود و تو خیلی از رفتارام که به جمع مربوط می شه این ترجیح وجود نداره)

دارم به تو مي گم اميدوارم از اينجا بشنوي من نه دوست دارم ترجيح داده بشم و نه دوس دارم بهم ترجيح داده بشن چون خودم تا حالا  نه ترجيحت دادم نه يكيو بهت ترجيح دادم و چند روزیه در ارزش دوستيمون از طرف تو به شك افتادم اين دوستي واسه من باارزشه اما ...

چرا نبايد وقتي خوب و درست رفتار مي كني، باهاتم همونطور رفتار بشه؟

چرا نبايد وقتي به يكي مي فهموني كه چه قدر برات ارزشمنده و برات مهمه با يه امتحان كردن ساده بفهمي كه ارزش تو چه قدر تو اين دوستي پايينه؟

اين پستو در حالي مي نويسم كه عصباني نيستم ولي ناراحتم، ناراحتتتتتتتتتتت!! متوجهيييي؟؟؟

ميدونم متوجه نميشي كه منظورم با خودته آخه رفتارم باهات هيچ تغييري نكرده، دارم اذيت مي شم....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۸/۱ -

يه حس بد و يه روز بدتر!

از اول صبح كه بيدار شدم حس بدي داشتم، اونقدر بد كه دوس نداشتم برم بيرون از خونه! مطمئن بودم كه يه اتفاق بدي مي افته!
آخه هروقت اين حس بياد اتفاق بدي مي افته چند بار پيش اومده و من ديگه وقتي اين حس باهامه مي ترسم!!
اومدم بيرون از خونه و چون ديرم شده بود صدقه هم ندادم و همه چي از دم در دانشگاه شروع شد!
حراستيه كه تازه اومده و جو گيره گفت مقنعتو بكش جلو و چون دستم بند بود و داشتم جزومو مي ذاشتم تو كيفم دستمو گذاشتم رو مقنعم و نكشيدمش جلو، ديدم چند ثانيه بعد دوباره صدام مي كنه و با يه لحن بد ميگه خانم مندس!! چرا مقنعتو نكشيدي جلو و منم كه ديگه بهم برخورده بود گفتم آخه اين طرز برخورد با يه دانشجو
 ِ؟
خب دستم بند بود اونم گير كه اسمتو بگو و كارت دانشجوييتو بده كه جرو بحث با دخالت بچه ها پايان يافت!
سر كلاس 8 صبح انقدر بهم ريخته بودم كه يه چند دقيقه اي زدم بيرون از كلاس!(اگه من به درس گوش ندم و بزنم بيرون يا بايد خيلي حالم بد باشه يا اون روز خيلي سرخوش باشم دوستان اينو مي دونن)
گذشت تا دم ظهر كه داشتيم با آزاده مي رفتيم بيرون و خواستم از يه بريدگي دور بزنم كه يه سمندي نامرد دقيقا روبروي بريدگي پارك كرده بود يه دختر خانوم كه انگار چيز عجيبي ديده بود كنار سمند ايستاده بود و با اينكه ديد ماشين داره از روبرو مياد تكوني به خودش نداد و زوم كرده بود رو من، منم تمام فرمونو گرفتم كه دور بزنم اصلا نفهميدم چي شد يه آن وقتي رد شدم ديدم ساق پاي دختره بين سمند و ماشينم پرس شده! سريع پياده شدم كه ببرمش درمانگاه گفت نه چيزيم نشده هرچند حس كردم پاش درد داره ولي هرچي اصرار كردم گفت نه نياز نيست و خلاصه تا يه جايي رسوندمش و پياده شد تازه يادم اومده بود كه صدقه امروزو ندادم!(من كلا به صدقه اعتقاد دارم)

گذشت و كلاس 1.5 رو دودر كردم(البته به اصرار دوستان) و رفتيم اكبرجوجه قائمشهر و من كلي خودموكنترل كردم كه ناراحتي و حس بدمو نشون ندم...

خلاصه تو راه برگشت كه داشتم آزاده خانومو مي رسوندم ايستگاه آمل و خودمو بچه ها برگرديم دانشگاه، همينكه آزاده پياده شد و منان اومد جلو نشست دوتا از افراد محترم دانشگاه كه منتظرن تا از يه كاه كوه بسازن مارو ديدن جالب اينكه يكيشون قائمشهري و يكي ديگه تهراني بود نمي دونم نزديك ايستگاه آمل چه مي كردن!

من تو دانشگاه با هيچ پسري زياد حرف نمي زنم و با افراد كمي سلام و عليك دارم اينجا ديگه به جمله كاربردي (( شانسي كه اسماعيل داشت...)) كاملا معتقد شدم(هرچند اين اتفاق زياد ناراحتم نكرد و شايد فقط لحظه اي ناراحت شدم به خودم یاد دادم واسه حرفایی ارزش قائل شم که از دهنای با ارزشی بیرون بیان!) ولي خندم مي گيره كه دهنم وا مونده بود و از تعجب و شانس قشنگي كه داشتم فقط كلمه اوووووووووووووووووه ه ه ه ه  بود كه بر زبانها جاري بود و چشم ما هم مثل چشم اون دوتا خوش تيپ از حدقه زده بود بيرون!!

سر كلاس ساعت 3.5 انقدر حالم گرفته بود كه مني كه تو مرامم كلاس دودر كردن نبود اونم كلاس مهم تحليل سازه ها زدم بيرون از كلاسو تا آخرش برنگشتم....

برگشتم آمل و با آزاده رفتيم يه فروشگاهي كه كادو بخره و مغازه دار جنس لك دارشو قالبمون كرد و ما هم يه ربع بعد خريد متوجه شديم و چون جنس به درد به خور ديگه اي تو مغازش نداشت به قصد پس دادن جنس برگشتيم كه يارو با وقاحت تمام مي گفت خودتون كثيفش كردين و من پس نمي گيرم و وقتي بهش مي گفتيم تو وجدان داري و چرا با اينكه مي دوني كار ما نبوده اين حرفو مي زني؟ مي گفت وجدان كيلو چند؟!! جنسو گذاشتيم و پولو پس نگرفته اومديم بيرون.( چه قدر اين جروبحث آخر بهمم ريخت و اينکه يه آدم واسه دوزار پول وجدان و همه چيشو بذاره کنار و اون پولو بذاره سر سفرش)

اومدم خونه و رفتم زير دوش چشامو كه مي بستم ماشین ميديدم و ماشين و ماشين!! و قيافه اون دختري كه ساق پاش پرس شده بود.

تمام اينا رو گفتم گه بگم هميشه همينه اگه نسبت به يه نفري كه نمي شناسمش يه حس بد داشته باشم و بعد يه مدت که يه خرده بشناسمش نظرم راجع بهش عوض شه دوباره يه اتفاقي مي افته كه مي فهمم همون حس اوليه درست بوده! راجع به يه روزم همينه گاهي وقتا حس مي كنم شايد چون به اون حس بد ميدون مي دم اون روزم بد ميشه(هرچند كه راجع به آدما هيچ وقت به اين حسم ميدون نميدم اما بعدش مي فهمم كه حس درستي بوده)
كلي حرف ديگه دارم اما چون طولاني شده نمي گم اما هنوز تو اين دلم حرفه راجع به حس بد و حس خوب!!

باورم نميشه كه همه اين اتفاقا تو يه روز پيش اومده باشه و الآن كه دارم تايپ مي كنم چشام از خستگي وا نميشه و ...

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٧/٢۸ -

نامه آبراهام لینكلن به آموزگار پسرش

به پسرم درس بدهید او باید بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید كه به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد.

 به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود.

به او بیاموزید، كه در ازای هر دشمن، دوستی هم هست.

می دانم كه وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با كار و زحمت خویش، یك دلار كاسبی كند بهتر از آن است كه جایی روی زمین پنج دلار بیابد.

به او بیاموزید كه از باختن پند بگیرد. از پیروز شدن لذت ببرد.

 او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید. اگر می توانید، به او نقش موثر كتاب در زندگی را آموزش دهید.

 به او بگویید تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز می كنند، دقیق شود.

 به پسرم بیاموزید كه در مدرسه بهتر این است كه مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد.

 به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن كش ها، گردن كش باشد.

 به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.

 به پسرم یاد بدهید كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست می رسد انتخاب كند.

ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید كه در اوج اندوه تبسم كند.

 به او بیاموزید كه از اشك ریختن خجالت نكشد.

به او بیاموزید كه می تواند برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.

 به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.

در كار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یك نازپرورده نسازید. بگذارید كه او شجاع باشد، به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته باشد

 توقع زیادی است اما ببینید كه چه می توانید بكنید، پسرم كودك كم سال بسیار خوبی است ...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٧/۱٩ -

مرا بنواز...

كاش در خانه بودم، خانه اي سبز كه پنجره اش به افق بيكرانه عشق مادر باز شود

كاش در خانه بودم و دستان گرم مادر را مي بوسيدم

كاش در خانه بودم

                       و چهره مهربان پدري را مي ديدم كه مرا به دوردستهاي خوشبختي هدايت مي كرد

افسوس!
          تنهايم!
                

                و اگر دست مهربان پروردگار نوازشم نمي كرد زيستن و بودن هم معنا نداشت....

بارلاها!

         اي پدر هميشگيم و اي مادر مهربانم

                

                                          مرا بنواز، مرا بنواز، من تشنه نوازشم...

پ . ن : این مطلبو وقتی ترم ۲ بودم و تو سلف دانشگاه تنها نشسته بودم تا کلاسم شروع شه گفتم  خیلی دوسش دارم 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٧/۱٢ -

بازي!

بيشتر اوقات تو جمهاي فاميلي من در كنار بچه ها بودن و بازي كردن با اونها رو به بودن دركنار بزرگترها و گوش دادن به غيبتهاي خانوما ترجيح ميدم!

تو بازي با يه بچه بعضي وقتا عمدا اجازه ميدم كه اون ببره! دارم به اين فكر مي كنم كه گاهي وقتا دنيا هم با ما مثل همون بچه رفتار ميكنه...

پ . ن : در مورد پي نوشت مطلب قبل نظر من اينه كه آدما عوض ميشن ولي گاهي وقتا تو طي مسيرشون نفس كم ميارن ...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٧/٥ -

بازم اول مهر!

بچه كه بودم هميشه 1 مهر برام يه رنگ و بوي ديگه اي داشت. حتي وقتي دبيرستانم ميرفتم همين بود. كتاباي نو رو بو ميكردم آخه بوي كتاب نو رو خيلي دوس داشتم و كتابامو با احتياط ورق مي زدم تا احيانا برگاش تا نشه ولي تا آخر سال انقدر كتاب بيچاره خونده مي شد كه چيزي ازش باقي نمي موند...

چه قدر كم از درسايي كه خوندم يادمه و به نظرم درسايي كه خونديم كمتر از زحمتايي كه واسشون كشيديم تو زندگي و آيندمون نقش داشتن و دارن كه اينم بر ميگرده به سيستم غلط آموزشي تو ايران كه بچه ابتداييشم تو يه سال تحصيلي 10 تا كتاب داره چه برسه به راهنمايي و دبيرستانش!!!

ولي تو اين دو سال اخير كه رفتم دانشگاه اون حس قشنگ اول مهر ديگه با من نبود مثل امسالم كه با من نيست و اين حس سال به سال داره جاشو به اكراه و بي ميلي بيشتري ميده.

 سال اول شايد چون اون جايي كه انتظار داشتم قبول نشدم و سال دوم و امسال هم بهم ثابت شد كه اون حس بي ميلي سال اول درست بود!
محيط اين دانشگاه داره سال به سال بدتر و زجرآورتر ميشه. از نگهباني دم درش گرفته كه هنگام ورود با وقاحت تمام چكت مي كنن و وقتي از جلوشون رد شدي داد مي زنن خانوم مَندسسسسسسسس!! مانتوت كوتاهه يا آرايشت زياده(خوش بختانه دوميش تا حالا واسم پيش نيومده)تا دوربينايي كه هر جا كه ميري و هر طرفو كه نگاه ميكني سنگيني سايشونو حس ميكني و دانشجوهايي كه انگاراين جو مزخرف روشون تاثير گذاشته و نميدونن كه بايد يه كم فقط يه كم بزرگ بشن!!

ولي با اينكه تو اين محيط راحت نيستم اين دو سال زود گذشته، خيلي زود!!
به هر حال دانشگاه دوباره شروع شده و مثل هميشه بايد سعي كنم بهم خوش بگذره شايدم يه روزي دلتنگ همين روزا شدم!!

پ . ن : آدما عوض نميشن نفس كم ميارن! ( همشهري جوان )

 چه قدر به اين گفته معتقدين؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٦/۳۱ -

شعری از مشيری!

با قلم ...

 با قلم مي‌گويم:

                   - اي همزاد، اي همراه، اي هم سرنوشت

                              هر دومان حيران بازي‌هاي دوران‌هاي زشت.

شعرهايم را نوشتي   دست‌خوش؛

                              اشك‌هايم را كجا خواهي نوشت؟

پ . ن : الآن پنجره اتاقم بازه و بارون داره می آد تو... نم نم رو سر و صورت منم میریزه!جای شما خالی  

همیشه دو تا صدا رو تو طبیعت خیلی دوست داشتم یکی صدای بارون یکی هم صدای آب وقتی در جریانه( البته وقتی سرعت جریان زیاده )

 شما چطور؟

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٦/٢٧ -

تابستان خود را چگونه گذرانده ايد؟

امسال تابستون براي من فصل فيلم بود فيلماي خوب و بد زياد ديدم چند تا از خوباش كه واقعا  ازشون خوشم اومد از اين قرارن :

Departed –

فيلم پليسي جالبي بود با كلي صحنه هاي مهيج البته از شبكه 1 خودمون هم پخش شده!

Casyno royal –

همون جيمز باند خودمون در موردش مي تونم بگم فوق العاده بود.

In the mood for love –

از اون فيلمهايي كه باهاش اشك مي ريزي و خيلي تاثير گذار، حداقل راجع به من كه اينطور بود!

–Dancer in the dark    

مگه مي توني با اين فيلم گريه نكني؟!!

 – Maria full of grace

يه فيلم جالب با يه بازيگر نقش اول كه نقششو قشنگ بازي ميكنه، يه فيلم آروم و تقريبا بدون هيجان.

– Hanibal rising

چهارمين فيلم از سري هانيبال، البته خون و خون ريزي تو فيلمش زياده ولي من از فيلمش خوشم اومده.

– Million dollar baby

قصه زندگي يه دختر بوكسور، فيلم قشنگيه...

پيشنهاد ميكنم فيلماشو ببينين!

يه كتاب جالبم خوندم "دزيره" كتابش حدود 70 بخش داره هر بخش هم يه جوري ادامه بخش ديگه هست اما به طور جداگانه اي شروع ميشه و هر اتفاقو از وسطش تعريف ميكنه و به طوري كه خواننده متوجه نشه برميگرده به ابتداي قضيه و الي آخر، به نظرم كتاب خوبي اومد.

الآن هم دارم جان شيفته رو مي خونم، فعلا نظري راجع به كتابش ندارم تا بعد ببينيم چي ميشه!

پ . ن : راستی عکس مربوط به پست یه نوستالژی مفرح وا میشه ها

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٦/٢٤ -

فسيل شدن تو!

براي آنكه يك سنگ فسيل شود قرنها بايد بيايند و بروند، درياها بايد پر و خالي شوند، ابرها بايد بلند و كوتاه شوند، حتي ممكن است مردم دنيا هم بارها عوض شوند

هي! گول سنگها را مخوري !

گول خوش بختي سنگها را مخوري !

براي فسيل شدن تو يك خستگي كافيست...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٦/٢٠ -

بدقولی

خیلی وقت بود که به قولی که به خودم داده بودم پایبند بودم و عصبانی نمی شدم اما امشب قولمو شکستم اونم در برابر کسی که فوق العاده براش احترام قائلم و خیلی برام ارزشمنده...

از خودم به شدت دلگیرم...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٦/۱٧ -

کودکی

-کودکی نترسی میاره...

پ.ن : به این آدرس یه سری بزنین میتونین بازیگرهای شبیه خودتون رو پیدا کنین!

findmycelebritylookalike.com

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٦/۱۱ -

فرهنگ بی فرهنگی!

از كامنتا خوب ميشد فهميد كه چه قدر كم الهه و امثالش شناخته شده اند!

چرا؟ چرا اگه بهمون بگن جنيفر پدر و مادرش كجايي بودن و چند تا نامزدي و چند تا عروسي تو پروندش داره از حفظيم ولي حتي نبايد خواننده هاي قديمي خودمونو بشناسيم؟ خواننده هايي كه بخشي از فرهنگ ما هستن و اين فرهنگ هر روز و هر روز داره بيش تر از بين ميره و شديم يه چيز تو خالي كه وقتي از فرهنگ ايراني و تاريخمون ازمون بپرسن چند كلمه حرف مي زنيم و مخاطبمون اگه تيز بين باشه راحت مي تونه شرمندمون كنه!
چرا فقط بايد افتخار كنيم كه يه زرتشتي داشتيم و حتي يك كلمه هم زرتشتي ندونيم؟ چند نفرمون تو خونمون علاوه بر قرآن  و مفاتيح يه جلد اوستا هم داريم؟ چند نفرمون مثل حمد و سوره چند گات( فرموده هاي زرتشت ) از اوستا بلديم؟ نسل ما مي خواد به كجا برسه....

الهه، روحپرور،‌گلپا،‌ناهيد، پوران،‌خوانساري، كوروس سرهنگ زاده،دلكش،‌ ناهيد، ياسمين،‌فيروزه و .. چند نفرشونو مي شناسيم؟ چند تا از ترانه هاشونو گوش داديم؟ اين خواننده ها متعلق به نسل پدر و مادراي ما نيستن فقط،‌ ماييم كه بايد به نسلاي فردا بشناسونيمشون...

ولي خودمون مگه مي شناسيمشون؟ چند تا مون مي دونيم تار و سه تار و.. از چي ساخته مي شن؟ ولي خوب اگه ندونيم فلان نوازنده غربي تو بهمان كنسرتش مارك گيتارش چي بوده خيلي بي كلاسيه! اگه يه آهنگ از شكيرا و جنيفر حفظ نباشيم كه واويلا ...

من عصبانيم از خودم و از نسلي كه داره تو فرهنگ بي فرهنگي غرق ميشه. مقصر هيچ كس جز خودمون نيس كه دنبال cd هاي بنيامين و محسن چاووشي و يگانه و حتي شهرام صولتي چندش مي ريم و از اينترنت ترانه هاشونو دانلود مي كنيم ولي تا حالا تو عمرمون يه ترانه از الهه نشنيديم.

حرف من از چند تا آهنگ و موسيقي نيس، حرف من يه فرهنگه كه داره زير پا گذاشته مي شه  و هيچ كس يه تكوني هم به خودش تو احياي اين فرهنگ نميده!
هفته پيش مستند المپياد جهاني فيزيك كه امسال تو اصفهان برگزار شده از تلويزيون پخش شد،‌دانش آموزاي شركت كننده كشورهاي مختلفو به جاهاي ديدني اصفهان بردند و چند جا هم يه آقايي بود و تار مي نواخت و آدم كيف مي كرد وقتي مي ديد اين غربي ها و خارجي ها چه طور به اين موسيقي علاقه نشون ميدن اما خودمون چي؟ خودم به شخصه خيلي ها رو مي شناسم كه يه چند سالي كلاس موسيقي سنتي رفتن و الآن دست به سازشون هم نمي زنن، ‌بهونه هم براش زياده!

من عصبانيم مي خوام اينا رو فرياد بزنم ...
نسل خسته ما داره به كجا ميره؟...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٦/۳ -

الهه!

الهه هم رفت، يعني به اندازه مهستي ارزش نداشت كه انقدر تو رسانه ها از مهستي ياد شد ولي از الهه...

ارادت خاصي به اين خواننده داشتم و دارم، ترانه نامهربوني  اين بزرگوار يكي از زيباترين ترانه هاييه كه تو عمرم شنيدم!

روحت شاد...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٥/٢٧ -

يه وقتايی دور شدنم قشنگه!

اعتراف ميكنم كه تو اين مدت يه بار دلم مي خواست آپ كنم و چند تا سوژه هم تو ذهنم داشتم ولي اين مدت دور شدم، دور شدم از هر چيزي كه به تازگي به دستش آورده بودم از دوستاي جديدم و ازجمله ازهمين وبلاگ . رفتم به قديما به دوران دبيرستان دوران خوشي هاي نوجووني و بيرون رفتن با دوستايي كه دوران دبيرستان و راهنمايي بعضي ابتداييم رو رقم مي زدند...

سرزدن به آقاي يقيني و آقاي برديده، معلمايي كه خيلي دوستشون داشتم و دارم. سر زدن به همون شلوغي هاي دوران دبيرستان، دوستايي كه رفتارشون هيچ تغييري با اون زمونا نكرد و شايد فقط من بودم كه نسبت به اون زمان ساكت تر شده بودم!

دلم واسه خنديدن از ته دل تنگ شده بود، خسته شده بودم از اين همه خنده هاي تصنعي كه اگه يه زماني ساكت باشي و نخواي كه يه لبخند مصنوعي بزني فكر ميكنن كه ناراحتي يا تو فكري! در حالي كه تو نه ناراحتي نه تو فكر فقط مي خواي اون لحظه خودت باشي و الكي نخندي و الكي نخندوني!البته گاهي وقتا اين الكي خنديدن و الكي خندوندن چيز بدي هم نيست و خوب جواب ميده اما نه هميشه!

در كنار دوستاي دبيرستانم اين حسو ندارم( البته در كنار دوستاي جديدم هم هميشه اين حسو ندارم ) شايد چون اون زمان خيلي از چيزايي رو كه الآن درك مي كنمو درك نمي كردم، نگران خيلي از چيزا نبودم. از خيلي چيزا راحت رد مي شدم و مي سپردمش به زمان!به اين انداره حساسيت نداشتم( هر چند كه اين حساسيت الآنو دوس دارم) هنوزم وقتي پيش دوستاي دبيرستاني هستم مثل سابق مي شم از ته دل مي خندم و نگران هيچي نيستم!

آره، نگرانم، نگران خيلي از چيزا، گاهي وقتا انقدر به دورو برو آينده فكر مي نم كه سرم درد مي گيره. اما اون وقتا اين دغدغه ها رو نداشتم. دلم تنگ شده بود واسه اون بي خيالي و اون بچگي...

مامان هميشه مي گه نفهميدن خيلي از چيزا بهتر از فهميدنشونه و ندونستن خيلي از چيزا هم بهتر از دونستنشون...

پ.ن 1 : بيشتر از نصف تابستون گذشته و خجالت مي كشم به كتابخونم نگاه كنم، كتابهايي كه قول داده بودم ديگه اين تابستون حتما بخونمشون، كي مي خوام به اين همه قولي كه به خودم ميدم عمل كنم؟

پ.ن 2: خوروشت باميه! بعد از سالها مامان نهار امروز واسمون خوروشت باميه درست كرد ياد بچگيام افتادم ياد اون روزا كه مامان هميشه اين غذا رو برامون درست ميكرد، ياد اون وقتا كه خونمون كنار دريا بود. يادش بخير...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٥/٢٠ -

......

فعلا ترجیح میدم چیزی نگم....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٥/٦ -

يه نوستالژی مفرح!

گواهينامم گم شده بود و مجبور شدم كل اتاقمو زيرو رو كنم تا پيداش كنم.

در حين اين گشتن ها چيزاي زياديو پيدا كردم كه خيلي وقت بود داشتن خاك مي خوردن از جمله اولين دفتر خاطرات و اولين نوشتم كه تقريبا براي 11 سال پيشه!

با كلي ذوق و شوق خوندمش! كلي بهم چسبيد. يه عكسم از صفحه اولش گرفتم!

خداييش وقتي كلاس سوم بودم خوش خط بودم.مگه نه؟

حالا كه 5،6 تا از اين دفترا دارم ولي اين دفتر برام يه چيز ديگس!

همشون مثل بچه هام مي مونن!

اگه دقت کنین تاریخم بالای صفحه یادداشت شده. ۱۳/۸/۷۵ یادم می آد که روز قبلش روز مادر بود.

راستی آخر هفته خوبی هم داشتم من و مامان و بابا سه تایی رفتیم تهران و بعدش پلور چه هوایی داشت این پلور! جای همتون خالی.

پ.ن : همه نمره هام رو هم گرفتم این ترم از همه ترما بهتر بود! خدارو شکر.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/٢۳ -

باغ های کندلوس!

جمعه شب سينما 4 يه فيلمي نشون داد به نام باغ هاي كندلوس، فيلمي كه يه بار ديدنش راضيم نكرد.

واقعا فيلم قشنگي بود با ديالوگهاي فوق العاده زيبا و صحنه هايي كه يه بار ديدنش سيرت نمي كرد.

ديالوگهاي برگزيده :

1: آدم واسه اينكه عاشق بشه بايد يه كم خودشو دوس داشته باشه!

2 : - مادرتو خيلي زود مرد.

    - مادرا هر وقت كه بميرن زوده!

3 : عاشقا وقتي دارن از عشقشون حرف مي زنن بالا رو نگاه مي كنن وقتي هم يكي مي خواد نصيحتشون كنه يا رهشونو بزنه بازم بالا رو نگاه ميكنن!

4 : تو اين مملكت از يكي كه معذرت مي خواي بقيه واي مي ايستن تو صف!

5 : براي دوستي اعتماد لازمه نه هوش!

6 : (اين صحنه واقعا فوق العاده بود صحنه اي كه محمدرضا فروتن چراغا رو خاموش ميكنه و زنش ميگه : كاوه جان برق رفته؟ - همچين كه انگار اديسوني وجود نداشته! بعد شروع ميكنه به صحبت كردن در حالي كه با تكون دادن دستش چراغ قوه رو روبروي صورت خودشو زنش مي گيره!)

7 : زنا زود پير مي شن. آخه عروسك بازيشونم جديه! از دو سالگي مادر مي شن، مادر عروسكشون! وقتي بزرگتر شدن مادر برادرشون! يه كم كه بزرگتر شدن مادرشوهرشون و بچه هاشون، آخرشم مادر پدرشون، شايدم مادرشون!

پ . ن ۱ : مطمئنا ديالوگهاي قشنگ بازم داشته كه الآن تو خاطرم نيس!

پ . ن ۲ : فيلم قشنگي بود پيشنهاد مي كنم ببينينش.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/۱٩ -

دنيا!

پشت ميز يك كافه نشسته يد. او كنار پنجره و تو كنار پله ها. يك ريز حرف مي زند.

قصه مي بافد از روزها و شب هايي كه با آدم هاي مختلف، پشت همين ميز نشسته. از آدم هايي مي گويد كه عاشقش شده بودند.

لابه لاي حرف هايش لبخند مي زند و ژست مي گيرد. انگار كه بخواهد با تو عكس يادگاري بيندازد. درست مثل ملكه هاي بد جنس داستان ها، مثل كسي كه مي خواهد قدرتش را به رخ بكشد.

شيطان است. زل مي زند به چشم هايت و دود سيگارش را فوت مي كند توي هوا. دود لا به لاي نور مخفي سقف بالا مي رود و گم مي شود. تو سرت را مي گرداني به دنبال دود و او خيره نگاهت مي كند. عادتش است. از اين كه گيج شدن آدم ها را تماشا كند، لذت مي برد.

طفلكي دارد زورش را مي زند، اما نمي فهمد كه يگر به اين اداها عادت كرده اي. نگاه مي كني به چشم هايش كه ديگر مثل قبل راز آلود نيستند. او ديگر هيجان زده ات نمي كند.

بيچاره دنيا! نمي داند كه دل تو خيلي وقت است كه جاي ديگري است.

پ.ن : مطلب بالا برگرفته از نشريه همشهري جوان بود، دل تو هم جاي ديگه ايه يا هنوز داره گول دنيا رو مي خوره؟

من كه فكر مي كنم هنوز دارم گولشو مي خورم...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/۱۳ -

روحت شاد!

وصيت كرده بود كه وقتي رفت  پيش قبر پسرش دفنش كنن، عموم 30 سال پيش وقتي 23 سالش بود فوت شد و مادر بزرگم بعد از تشييع جنازه ديگه نرفت سر خاكش، مي گفت اگه برم دلم ميلرزه ولي هميشه مي گفت منو كنار پسرم بذلرين!

حالا به آرزوش رسيده!

وصيت كرده بود همونطور كه براي فوت بابابزرگم يه دكلمه نوشتمو روز هفت خوندم واسه اونم اين كارو بكنم منم دكلمه نوشتم  اما طاقت نياوردم خودم بخونمش، دادم يكي ديگه براش خوند.

 مي خواستم تو وبلاگم بذارمش اما چون خودم از خوندنش اذيت مي شدم اين كارو نكردم.

روز مادر نزديكه و نمي دونم بابام، عموهام وعمه هام امسال تو روز مادر چه حسي دارن...

شايد اطرافيانم منو اينطور كه دارم الآن مي نويسم نبينن شايد مثل هميشه ببينمن اما چه ميشه كرد اينه چيزي كه تو دلم مي گذره!

هميشه از اينكه من تو نوه ها از همه درس خون تر بودم بهم افتخار ميكرد، جاي خاليش داره حس ميشه!

ميخوام از همين جا به عمم كه مجرده و اين روزا نبود مادر پدرو بيشتر از بقيه خواهر برادرا حس ميكنه، كه اين روزا بيشتر از بقيه بي قراري ميكنه قول بدم كه تنهاش نمي ذاريم..

روحت شاد...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/۱٠ -

چکاوک!

کوچه فریاد چکاوک را بر بلندای تن تیر چراغ در دل ظلمت و تاریکی شب می فشارد بی تاب

تا که از حنجره اش نرسد فریادی

تا سکوت شب را

نتواند بشکند با آهی

دل بی تاب چکاوک به امید روزیست که در این کوچه تنگ نفسی تازه کند

آه  آری...

 چکاوک به امید روزیست که در آن روز در این کوچه تنگ بشود یار کسی

ولی افسوس جز آن تیر چراغ

 

به جز آن ظلمت و تاریکی شب نتوانی که بجویی  یاری

برو فکر سفری دیگر باش

برو آنجا که هوا ابری نیست، آسمانش آبیست

برو آنجا که تو را می خواهند و تو را می فهمند

 

زندگی بازی نیست...

 

 

پ.ن ۱: این شعر یه شعر مشترک بود که من و ... با هم گفتیمش. اولشو  ... گفته و شعرو با چکاوکها شروع کرده بود اما من به چکاوک تغییرش دادمو شعر نیمه تمومو تموم کردم!

اونو نمی دونم اما من به شدت این شعرو دوست دارم!

و زمانی که این شعرو گفتیم من خودمو اون چکاوک می دونستم...

پ.ن ۲: امتحانا تموم شده و تو این مقطع از زندگی دارم از زندگی کردن لذت می برم... 

پ.ن ۳: قرار بود امروز به پایتخت برم ولی به دلیل اینکه سه شنبه کنسرت محمد اصفهانیه موندنی شدم امیدوارم شب کنسرت بهمون خوش بگذره 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٤/۳ -

....

مثل آبی که وقتی تو لیوان می ریزه صداش کمتر و کمتر میشه دل منم وقتی پر می شه صداش کمتر و کمتر میشه!

پ.ن : می خوام فریاد بزنممممممم!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/٢٤ -

اين فائقه ۲۰ ساله!

خوب مثل اینکه از منم دعوت شده که بگم چه طوری این من، من شدم؟ چه طور بعد 20 سال شدم این فائقه 20 ساله؟ خوب، راستش من تاثیر گذار زیاد داشتم چه خوب، چه بد! منظورم از تاثیر گذار بد دقیقا مصداق جمله " ادب از که آموختی؟ از بی ادبان! " هست. آدمایی که با تاثیرایی که تو زندگیم گذاشتن سعی کردم از تاثیرای بدشون به نفع خودم استفاده کنم و خودمو جلو ببرم، پیش برم... سعی کردم که این تاثیرای بد جلوی پیشرفتمو نگیره که هیچ باعث پیشرفتم هم بشه...سعی کردم کم نیارم... راستش فقط می تونم اسم افرادی رو که روی من تاثیر گذاشتنو بگم صرف نظر از تاثیرای خوب یا بدشون(چون اونجوری منم مثل آزاده زندگیم رو میشه!) به چند مورد مهم تر بسنده می کنم چون اگه بخوام همشو بگم هم سر خودمو درد می آرم هم سر شمارو

 بابا، مامان، خواهرم(از خواهرم درس بزرگی گرفتم و از تجربش دارم به نفع خودم استفاده می کنم) از فکر زیادی که راجع به مسائل می کنم هم کلی تاثیر گرفتم، من همیشه از زمان بچگی شلوغ ترین و شادترین دختر مدرسه بودم. تجربه های خطرناکی هم دارم پنجره کلاسو شکوندن، سیگارت ترکوندن رو سر یکی از هم مدرسه ایهام و بیهوش شدن طرف، شکستگی دستو کلی چیزای دیگه! این شادی و شاد بودنو به خودم یاد دادم. به خودم یاد دادم که مشکل خونه مال خونه هست و مشکل مدرسه یا دانشگاه مال مدرسه و دانشگاه. به خاطر همین حتی تو اوج مشکلات خونه هم تو مدرسه و دانشگاه شاد شاد شاد بودم و تو اوج مشکلات مربوط به مدرسه و دانشگاه تو خونه شاد بودم و بعضی وقتا به خودم می گفتم اصلا این منم که این مشکلو دارم؟! از این بابت به خودم افتخار می کنم...

بعد از اومدن به دانشگاه هم از یکی از هم کلاسیهام که 2 یا 3 تا کلاس هم بیشتر باهاش نداشتم  تاثیر گرفتم، تجربه رابطه باهاش منو بزرگ کرد و پیش برد و اصلا از اون رابطه پشیمون نیستم که هیچ بلکه از درسی که گرفنم خوشحالم ( این یکی دیگه تابلو شد از اون ادب از که آموختی ها بود... ) اسمشو نمی گم چون امکان اینکه این وبلاگو بخونه هست...

از آزاده هم تاثیر گرفتم، حرف زدن باهاش تونست تو مسیر هدفی که داشتم کمکم کنه و تو بعضی از موارد نذاره به بیراهه برم...

یکی از بزرگترین تاثیر گذارا تو زندگیم استرس سر جلسه کنکور بود که باعث شد یه 20 دقیقه ای گریه کنم و رتبم از 500 تبدیل به 1500 بشه و بعد از اون هم علاقه زیادم به رشته عمران – عمران و ترجیح دادن به اینکه وارد دانشگاهی بشم که به خانوادم نزدیکتر باشم باعث شد که بی خیال صنعتی اصفهان و عمران نقشه خواجه نصیر بشم و به بابل بیام و تو این دانشگاه با آدمایی آشنا بشم که کلی کلی کلی باعث پیشرفتم بشن که جو بسته این دانشگاه بهم یاد بده که تو چه موقعیتی چه طور رفتار کنم... نمی دونم اگه یه دانشگاه دیگه ای می رفتم یه دانشگاه با یه جو عادی و باز الآن از خودم به این اندازه رضایت داشتم یا نه؟!!

یه فیلم تاثیر گذارم تو زندگیم دیدم، یه فیلم که واقعا بهم فهموند که...

دیشب باباتو دیدم آیدا...

با اون صحنه ای که دوست آیدا(که الآن یادم نیس اسمش چی بود) بهش می گه هر آدمی تو زندگیش یه یواشکی داره و یه یواشکی می تونه خیلی حالتو خوب کنه، خیلی خوبه...ولی اگه یکی بفهمه دیگه یواشکی نیست و دیگه سوختی و دیگه کیفی نداره...

آیدا برای من نمونه یه دختر محکم و مقاومه یه دختر که می دونست کجا و کی باید بزنه به بی قیدی و بی خیالی! از آیدا درس گرفتم که بعضی وقتا بزنم به بی خیالی... ( مثل امروز...)

بارها و بارها صحنه آخر فیلمو که آیدا می شینه و به کیکی که مامان پروینش درست کرده گاز می زنه و از خودش حرف می زنه رو دیدم...

اینم از تاثیر گذارای زندگی من...

آخر آخرم از شمینللی و پویه به این بازی دعوت به عمل می آرم...

پ.ن : پیش خودتون فکر نکنین که این چه قدر تو زندگیش کم تاثیر گذار داشته آخه من بزرگترین تاثیر گذار تو زندگیم خودم بودم اینکه هی ریسک کردم و هی افتادم و از جام بلند شدم  فکر کردم تا بزرگتر شدم و البته تعداد آدمای تاثیر گذار زندگیم بیشتر بود که خلاصش کردم (-:

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/۱۱ -

انتظار!

بیشتر وقتا انتظار چه قدر دردآوره!

اینکه منتظر شی تا حست بیاد و بنویسی

اینکه منتظر شی تا امتحانات ترم تموم شه و یه نفس راحت بکشی

اینکه منتظر شی تا نمره ها اعلام شه به این امید که هیچ درسیو نیفتاده باشی

اینکه منتظر شی تا این ساعت لعنتی بگذره و استاد چرندیاتشو تموم کنه و زودتر بری خونه

اینکه منتظر شی تا ملت بیان و وبلاگتو بخونن و برات نظر بزارن

اینکه منتظر شی تا یکی بهت یه اس ام اس بده( این خیلی درد آوره و چه قدر دوس دارم اون آدمیو که وقتی این حس میآد یه اس ام اس بهم میده!)

اینکه منتظر شی تا تولد دوستات نزدیک شه و شوق کادو دادن تو دلت پر بکشه

اینکه منتظر شی تا عید بیاد و یه نفس راحت بکشی و یه مسافرت خوبو با کلی کتاب تجربه کنی

اینکه منتظر شی تا یکی بیاد و تورو از این ترشیدگی در بیاره

اینکه منتظر شی تا، منتظر شی تا...

منتظر شی تا به اندازه ای که می خوای کامل شی!

یعنی واسه راضی شدن به اینکه کامل شدی انتهایی هم وجود داره؟!!؟!!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۳/٥ -

چهره يا انسانيت!

دختر 1 به 2: ببین چه هیکلی داره! تو رو خدا شلوار لیو ببین، عجب بلوزی تنشه! ببین چه صورت جذابی داره!

دختر 2: آره بابا خیلی پسر خداییه! اگه بهت پیشنهاد بده قبول میکنی؟!

دختر 1: .....(سکوت علامت.....)

پ.ن 1 : پس ارزشهای انسانی کجای ذهن ما جای داره؟ درجه دوم بعد از تیپ و قیافه یا شایدم درجه سوم بعد از تیپ و قیافه و پول درست و حسابی!

پ.ن  2: دیگه فکر میکنم انسانیت واسه آدما معنی خودشو از دست داده!!

پ.ن 3 : همین افکار بین پسرها هم وجود داره اما خوب چون با دخترا بیشتر سرو کار دارم قضیه رو اینطور بیان کردم!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٢٩ -

شناخت

یه روزی، یه جایی، یه کسی، یه چیزی بهم گفت.....

همه ی شناختم از اطرافیان برام زیر سوال رفت...

بعدش که فکر کردم دیدم این سومین باره که تو زندگیم در مورد شناخت یکی اشتباه کردم....

دیگه فکر میکنم گاهی وقتا خودمم درست نمی شناسم...

پ. ن 1 : سال 86 از همون اولین روزش با مسائل مهمی برام شروع شد تا الآن...

امیدوارم به خیر بگذره، همه چی به خیر بگذره...

پ. ن 2 : به شدت سرم شلوغه امتحانا ریختن رو سرم و من به قول آزاده مثل آهو در عسل موندم...

دعا کنین...

پ. ن 3: خط اول این نوشته با کمی تغییر از دوست خوبم پویه دزدیده شد  گفتم اسمشو بگم  بعدا شاکی نشه

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/۱۸ -

ضربدر!

تو مسافرت، تو یکی از جاده ها یه فکری به ذهنم رسید

اینکه از امسال با شروع سال جدید منم یه طور دیگه رفتارامو تحلیل کنم، به خودم قول دادم وقتی رفتم خونه یه کاغذ بگیرم و بچسبونم رو دیوار بالای تختم، تمام روزای هفته و ماهو توش یادداشت کنم و هر روز که عصبانی شدم یه ضربدر جلوی اون روز بزنم(من معمولا به یه دلایلی از بچگی زیاد عصبانی می شم اخلاقی که اذیتم می کنه!!) بعد از چند روز تصمیم گرفتم این ضربدر زدنو به همه رفتارام تعمیم بدم...

فروردین تموم شد و من در31 روز فروردین  6 تا ضربدر خوردم...

قضاوتش با خودتون...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٩ -

تشکر

معمولا من تو خونه آخر از همه می خوابم و شبا هم ترجیح میدم اگه بخوام چیزی بنویسم تو تاریکی باشه به خاطر همینم معمولا تو گوشیم مینویسم یه وابستگی از این نظر یه گوشیم دارم...

این حرفا مربوط به دیشبه تقریبا ساعت حدودای 1 :

امشب دلم گرفته ... هر وقت دلم می گیره بیشتر به اطرافیانم فکر می کنم

موضوع این پست قرار بود چیز دیگه ای باشه اما حال امشبم عوضش کرد...

سال 85 برام سال خیلی خیلی خوبی بود... تو این سال چند تا دوست خوب نصیبم شد ه دوستایی که بارها و بارها دوستیشونو بهم ثابت کردن... دوستایی که هر کاری تو هر لحظه نیاز داشته باشن حاضرم با تمام وجود براشون انجام بدم...

در ظاهر آدم اجتماعی ای هستم و ممکنه در روز با افراد مختلفی بگم و بخندم، دوست و رفیق زیاد دارم ولی فقط با تعداد کمی از این دوستا راحتم....

این حرفا رو گفتم که بگم این پستو به تشکر از این دوستای عزیز و دوست داشتنی اختصاص می دم:

آزاده عزیز، آزاده دوست داشتنی، یه خواهر بزرگتر، یه راهنما که فقط گوش کردن به حرفاش آرومم میکنه(این پستو بارها و بارها خوندم و نمی دونم چرا هروقت به اینجا رسیدم چشام خیس شده...) یه جورایی به شنیدن صداش عادت کردم به طوری که ... (این قسمتو به دلیل مسائل نگفتنی حذف کردم)، یه عادت اما بدون روزمرگی!

قشنگترینهای دنیا رو براش آرزو می کنم...

منان عزیز، قرار گرفتن تو جو شاد نشریه و آشنایی با منان، منو خیلی پیش برد، جلو برد...

بارها و بارها خواست بهم بفهمونه لج بازی کودکانه نداشته باشم، چیزی که دیگه دارم باهاش خوب می جنگم...

اگه یه داداش داشتم مطمئنا قد منان دوسش داشتم...

فرزانه عزیزم که تو مهربونی و محبت یه الهه محسوب میشه....

امیدوارم در کنار محمد عزیز خوشبخت شه....

در کنار این دوستای یه ساله یه دوست قدیمیم باید اضافه کنم،یه دوستی که هروقت بهش فکر می کنم ناخودآگاه خندم می گیره

 مژگان دوست داشتنی که شاد بودن و شادی بخشیدن به دیگرانو ازش یاد گرفتم...

امیدوارم همیشه مثل الآن لبخند رو لباش باشه...

آزاده، منان، فرزانه، مژگان... دوستتون دارم

احساس می کنم یه دینیو ادا کردم! خیلی سبک شدم!

انگار گرفتگی دلمم وا شد...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/٢/٤ -

درد و دل!

چند روزی از یه قضیه ای که بدون دخالت من به وجود اومده اما در مورد من بوده ناراحت بودم و این ناراحتی روی رفتارم هم تاثیر گذاشته تا دیروز....

از دیروز دیگه خیلی خیلی خوبم....( به کمک یکی از دوستانم که خودشم خبر نداره چه لطفی کرده و مهم تر از اون حل کردن مسئله پیش خودم)

برام دعا کنین.....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۳٠ -

۲۰ سالگی من!!

همیشه اون وقتا که کوچیک بودم فکر می کردم وقتی 20 ساله بشم یه خانوم هستم که همه چی سرم میشه و همه چی می فهمم همه چیو کامل درک میکنم 20 سالگیو یه جورایی دور از دسترس می دونسم تا اینکه الآن من 20 ساله ام امروز من بیست ساله شدم و الآن دارم به این فکر میکنم که چه قدر اشتباه فکر می کردم و چه قدر کم میدونم نمی دونم شاید 20 ساله های اطرافم خیلی زیاد بدونن...

 فکر می کنم در حد یه بیست ساله نمی دونم...

امروز من بیست ساله شدم وای خدایا 20 تا 365 تا چه قدر میشه من چند روز زندگی کردمو از چند روزش استفاده کردم؟ یعنی اون دو سومیو که بیدار بودم واقعا بیدار بودم یا نه یکی بودم که داشتم تو خواب راه می رفتم...

امروز وارد سومین دهه از زندگیم شدم یعنی دهه سومم می خواد مثل دو دهه قبل بگذره...

کاش واسه حداقل یکی از این همه سوالی که تو ذهنمه یه جواب قاطع داشتم...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢٦ -

ترس کودکی

از امین عزیز به خاطر دعوت متشکرم اینم 3 ترس کودکی من :

از زمان بچگی مامانم منو از گداها و از این خانومایی که می اومدن دم خونه ها دست فروشی، می ترسوند و همیشه می گفت وقتی من خونه نیستم درو رو کسی وا نکن.

وقتی 10 سالم بود فیلم شب بیست ونهم رو ساعت 1 نصف شب دیدم بماند که اون شب تا صبح چی بهم گذشت ولی تا یک سال بعدش حتی وقتی می خواستم برم دستشویی باید مامانم پشت در دستشویی می ایستاد.

از بچگی از کابوس دیدن می ترسیدم وقتی کابوس می دیدم 2، 3 بار مامانمو با جیغ بنفش صدا می کردم تا برام آب بیاره این عادت هنوزم رو سرم مونده و شبا وقتی کابوس می بینم مامانمو صدا می زنم تا برام آب بیاره. میشه گفت به طور میانگین هفته ای یه باراین قضیه پیش می آد...

در ضمن کسی به ذهنم نمی آد که دعوتش کنم!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/٢۱ -

یزد شهر بادگیرها

 مقصد مسافرت امسال جنوب بود به این دلیل از خیلی شهرها گذشتیم ولی یه شهری خیلی توجهمو به خودش جلب کرد اونم شهر یزد بود از شیرینی های خوشمزش گرفته تا اون نخل بزرگی که وصفشو می تونین تو چند خط بعدی بخونین.

 زیاد وقت نکردیم تو یزد بمونیم شاید 3 یا 4 ساعت چیزی که از همون بدو ورود به شهر خیلی برام جالب بود بادگیرهای چند متری بود که از صد تا کولر امروزی هم بهتر خنک می کردند و از فاصله دور قدهای بلندشونو به ما نشون می دادن.

 آتشکده یزد : اندیشه نیک    گفتار نیک    کردار نیک 

 حرف همیشگی پبامبر ما ایرانی ها زرتشت

 دیوارهای آتشکده پر بود از سخنهای زرتشت که خوندنشون آدمو به فکر وا می داشت

بچه ای به مامانش گفت مامان این عکس زرتشته ؟ مامان با افتخار جواب داد آره عزیزم ما 7000 سال پیش پیامبر داشتیم!!!!

چقدر متاسف شدم برای خودم که حتی یک کلمه هم زرتشتی بلد نیستم. بخشی از گفته ها(گاتها)ی زرتشت به زبان فارسی ترجمه شده بود آقایی که دید من دارم با دقت گاتها رو می خونم بهم گفت امکان نداره بتونی یک کلمه عربی توش پیدا کنی!!!!

و سرانجام آتیشی که 1533 سال!! از روشن بودنش می گذشت!!! جالبش این بود که خلاف تصور بیشترا که زرتشتیا رو آتش پرست می دونن اونا خداپرستند و اهورامزدا(اهورا=خدا و مزدا=بزرگ) رو می پرستند و فقط آتش رومظهر پاکی میدونن.

 بعد از آتشکده به میدان امیر چقماق رفتیم نخل بزرگی در یکی از گوشه های میدان بود فردای اون روز مراسم نخل برداری باید انجام می شد نمی تونم بگم چه قدر اون نخل بزرگ بود بیشتر از 40 مرد لازم بود تا بلندش می کردند ( این نخل هر ساله در مراسم عزاداری امام حسین دور میدان بزرگ امیر چقماق گردونده میشد ) به نظر خودم که بیشتر از 1 تن وزن داشت!! آخ که چه قدر دوست داشتم اون مراسم نخل برداری رو ببینم!

 باغ دولت آباد هم باغ قشنگی بود که تو یکی از اتاقهای کاخش بادگیری به ارتفاع 32 متر داشت که دمای داخل رو به طور فوق العاده ای پایین می آورد.

 برای اولین بار تو عمرم تونستم وارد یه زورخونه بشم :d خیلی با حال بووووووووددددد.

پ.ن 1 : خیلی خلاصش کردم و خیلی دوست داشتم که بیشتر توضیح بدم ولی خوب نخواستم سرتونو درد بیارم.

 پ.ن 2 : آرزومه که یه بار دیگه به یزد برم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٦/۱/۱٢ -

سايه

از بچگی این ذهنیتو داشتم که سایه آدما اصلا سایه هر چیزی از خودش قشنگ تره و روز به روز بیشتر به این حرف معتقد می شم!

پ.ن: هر چند که قشنگ ترین چیزی که تو چهره یه آدم میشه دید لبخنده و تو سایه نمی شه لبخند دید اما باز هم به این معتقدم که سایه ها قشنگ ترن!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٢٢ -

شايعه

خودمان خوشمان می آید همین که یکی یک چیزی بگوید، سریع، بدون اینکه یک ذره فکر کنیم، smsاش را برای همه می فرستیم.

بعدش هم توی هر جمع و گروهی که می رویم چهار تا می گذاریم رویش و تحویل جماعت متعجب دور و بر می دهیم.

"شایعه" همیشه در بین ما ایرانی ها پر طرفداربوده. کافی است یک چیزی از یک اتفاقی بشنویم تا سر و کله شایعه هم پیدا شود.

چرا ما اینجوری هستیم؟ چرا هر شایعه ای این قدر سریع در جامعه ما می پیچد و چرا همه این قدر راحت باورش می کنند.

اصلا چرا ما هیچ وقت به گذشته نگاه نمی کنیم تا بفهمیم چقدر از شایعاتی که تا به حال به گوشمان خورده کشک بوده و هیچ کجایش به وقوع نپیوسته؟!!

یعنی ما تا کی قرار است هر چی می شنویم باور کنیم؟

پ.ن 1 : مطلب بالا برگرفته از نشریه همشهری جوان بود.

پ.ن 2: دل پری از شایعه دارم، خیلی پرررررررررررر....

پ. ن 3 : خدایا بهم صبر بده، صبر

...

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱٧ -

دو کلام حرف !

حالم بد میشه از آدمایی که نمی تونن ببینن داری با جنس مخالفت راحت حرف می زنی! آدمایی که به قول یکی از دوستام عادت دارن با دیدن یه صحنه بدترین چیز اولین چیزی باشه که به ذهنشون می رسه!

ریشه اینجور آدما هر روز و هر روز داره تو دانشگاه ما بزرگتر و بزرگتز میشه!

تا اونجایی که یادمه همیشه خودم بودم و سعی کردم به حرفای اینجور افراد اهمیتی ندم!

قسمت تلخش اینجاس که از کسی حرفی بشنوی که قبولش داری و اون زمانه که ....

پ.ن ۱: راحت برخورد کردن برای منی که تو خانواده ای بزرگ شدم که پسر و دختر در عین رعایت کردن حرمت همدیگه با هم راحت بودن یه چیز عادیه کاش دیگران به جای بدبینی اول خودشونو درست می کردن!

پ.ن ۲: امیدوارم هر چه زودتر نسل این افراد منقرض شه!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۱۳ -

دلتنگی!

تا حالا شده دلت واسه کسی تنگ شه که دیگه ارزش دلتنگیتو نداره!

کسی که انقدر اذیتت کرده که دیگه ارزش نداره براش دلتنگ شی!

...... دلم برات تنگ شده!

پ.ن 1: خیلی کم پیش می آد دلم براش که یه زمانی بهترین دوستم بودو حتی مثل یکی از اعضای خانوادم شده بود تنگ شه ولی وقتی دلم براش تنگ شه...

پ.ن 2:دوستی خیلی برام مقدسه معمولا سعی می کنم هر کاری از دستم بر می آد برای کسی که دوستمه انجام بدم ولی بعضی از اطرافیانت ارزش اینو ندارن که هر کاری می تونی براشون انجام بدی! اینو می دونم ولی نمی تونم بهش عمل کنم!

پ.ن 3: محبت و لبخند چیزایی هستند که همیشه دوست دارم به اطرافیانم هدیه بدم!

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۸ -

جاده فکر

دخترک از تاکسی پیاده می شه. آقا همشهری جوان داری؟ ... ممنون...

آقا ایستگاه آمل؟ .... ممنون پیاده می شم!

دوباره سوار ماشین می شه و یه روزدیگه هم تموم می شه. همه چی می آد تو ذهنش، نشریه رو وا می کنه و شروع می کنه به خوندن صفحه اول :

از مردم که فاصله می گیری، سهم شیطان می شوی!

وای، خدایا! دقیقا همون چیزی که امروز داشت تو دانشگاه بهش فکر می کرد!!!

چند صفحه بعد، صفحه یادداشت رو باز می کنه و شروع می کنه به خوندن مطالب، می خونه و

فکر می کنه!...

مطمئنه که این مسیر 35 کیلومتری دانشگاه تا خونه خیلی براش مفید بوده. آخه یکی از

بزرگترین تصمیمای زندگیشو یه روز تو همین مسیر برگشت گرفته!!

مسیری که برمی گرده و یه روز دیگه از زندگیشو مرور می کنه...

زل می زنه به جاده و می ره تو فکر، فکر فکر فکر....

- ببین اون کارت اشتباه بود...

- اون حرفو نباید می زدی...

- لازم به معذرت خواهی نبود. .... ارزش معذرت خواهی نداشت...

و هزار تا چیز دیگه از ذهنش می گذره و نمی فهمه این 20 ، 25 دقیقه چطور می گذره...

وقتی از ماشین پیاده میشه مثل همیشه آرزو می کنه که ای کاش هر آدمی یه جاده فکر همراه با عمل تو زندگیش داشت....

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/٥ -

شروع درد و دل!

نه صدایی، نه سری

         در دلم تشویشی

             می روم تا جایی

                 که نباشد خبری

  خبر از بی شرمی، خبر از ناپاکی، خبر از بی کسی و تنهایی

می روم لمس کنم معنی بت یا خدا

   می روم درک کنم معنی قدر و قضا

 

سرنوشت یعنی چه؟

من نمی دانم! می نویسی از سر یا نوشتند ز ته

   من فقط می دانم که اگر دوست بداری و اگر عشق بورزی

می توانی ببری بازی زندگیت

  می توانی بروی به سراغاز حیات

      می توانی برسی به همانجا که نباشد خبری....

پ.ن: سلام! من فائقه هستم. نمی دونم چرا امروز یه دفعه جو گیر شدم که وبلاگ بزنم!

ترجیح دادم شروع وبلاگم یکی از شعرام باشه که یه روز وقتی دلم خیلی گرفته بود و بیشتر ازهمیشه به خدا نزدیک بودم گفتمش!

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۳ -

 

این وبلاگ متعلق به فائقه می باشد

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٥/۱٢/۳ -